تبليغاتX
ღஜ برخاسته از خاک ஜღ

ღஜ برخاسته از خاک ஜღ
در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود .


 

استخوانها

در گور گمنامی

خاک شدند

منظومه ها

در چشمانم

باز ماندند

پرنده ها پژمردند

دریاها شکستند

و لبخند ها

خاکستر شدند

پدر

در سپیده اندوه

به آسمان پناه برد

در هجوم باد

مو یه می کرد

خسته ام ، خسته

تکیه گاه می خواهم

پناهم بده

ای آفتاب

 

                                               حسین قاسمی 

 

 

 

 

 

 

فکری هست

 

احساسی هست

 

عشقی نیست

 

میان امید و ناامیدی زندانیم

 

نجاتم دهید

 

بغضی دارم

 

فریاد بی انتهایی دارم

 

با که بگویم احساسم را

 

با او  

 

ای او آیا  به حرفهایم  گوش می سپاری ؟!

 

امروز به انداره تمام دلتنگی های دنیا دلتنگم .

 

 

(  ۸ ساله ...)

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 0:15 توسط محیا |


دوست دارم فریاد بزنم اما انرژی ای نیست خستگی از سر و کولم بالا می رود

 

چشمانم دیگر باز نمی شود اما به زوره من بازه باران می آید همان بارانی که من

 

ازش بدم می اومد آره بدم می اومد اما امروز حس خوبی به من می ده دونه دونه

 

آروم آروم می خوره به تنم احساس زیبایی است می خوام فکرمو خالی کنم اصلا

 

می خوام فکرمو با این بارون زیبا بشورم پاکش کنم دوست دارم بی احساسیو

 

احساس کنم دوست دارم تنها باشم  بوی نم از زمین بلند میشه عمیق تر نفس می

 

کشم وای ...

 

خدایا دوست دارم ، ذهنم الان پر از یاد اوست و چه زیباست

 

گریه می کنم چون یه راز بین من اون نمی تونم بگم

 

شب می شه و منم یه آسمونه پر ستاره و یه ماه و یاد او .

 

اگر چه تنهایم اما تنهایی را دوست دارم چون لحظه لحظه اش با توست .

 

 

 

تلخترین اشکهایی که بر مزار رفتگان ریخته می شود به خاطر کلمات نگفته و کارهای انجام نگرفته است .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 19:48 توسط محیا |


 

 

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من ای خوب خواستنی ، من اکنون بالهای

 

درد مند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفری ات گشوده ام و برای عزیزانی که روح مرا

 

آزرده اند بخشش ، برای یارانی که  دل مرا شکستند مهربانی ، برای همسایه ام که نان از

 

 من ربود نان و برای خویشتن خویش « عشق » عشق و

 

 فقط عشق تو را می طلبم .          

 

                                                                     از « پرنده معصوم و کوچک »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام دوستان من

بر خلاف پست قبلیم می خوام بگم  تا آدم خودش نخواد نمیتونه یه دوست خوب داشته باشه اول هم آدم باید خودش خوب باشه

و فکرشم خیلی مهمه آدم وقتی همش پیشه خودش میگه من یه دوست خوب میخوام و حالا هر چیز دیگه به دستش میاره

 و من هم همینو میگم : من یه دوست خوب میخوام

من فکر خوب میخوام

من میخوام تو امتحانات خرداد  موفق بشم  و معدل مورد نظرمو بگیرم  

من میخوام یه دوست خوب باشم

من میخوام یه فرد دوست داشتنی باشم

و ...

من اینها رو میخوام هیچکی جلوی فکرمو نگرفته  پس فکر می کنم بهشون تا اتفاق بیفتن .  

اینو نوشتم تا بگم حسم و فکرم   از پست قبلیم تا حالا عوض شده همین

 

در ضمن تا بعد از امتحانام دیگه آپ نمیکنم  اما به وبلاگای دوستام سر میزنم .   

 

 

 ---------------------------------------------------------------------

دوستای مهربونم  حتما برام دعا کنید  تا تو امتحانام موفق بشم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 20:54 توسط محیا |